
تصمیم گرفته ام که دیگر توی کانالم ننویسم و دوباره نوشتن این جا را از سر بگیرم. این بار نه فقط نوشته های بلند، که دم دستی ترین حواس و غریبانه ترین حالاتی که می تواند در زندگی هر کسی پیش بیاید. حالا، سماور را روشن کرده ام تا آب جوش بیاید و اولین چای امروز را بریزم در استکان های شفاف خانه ی مادر. کاک هم داریم، کاک و چای می خورم و سعی می کنم جز به عطر زعفران چای ام که می پیچد بین مزه ی عجیب کاک، به هیچ چیز دیگری فکر نکنم. قرار امروز با خودم را هم به هم زدم، حس کردم هنوز دست هایم ناتوانند برای دوباره قدم زدنِ تنهایی در کرمانشاه آفتابی وقتی ابری هم از ما نمی گذرد. اما باید به کوچه ی قدیمی مان بروم ...
ادامه مطلب