خرید بک لینک
آن شبی که آن قدر حیرت کردیم و ترسیدیم که عشق از دلمان سر رفت. شب بوسهها و حسرتها، شب آوازها و یادها، شب دست در بستر هم و خیال خوش دیگری، شب گرمای مطبوع تن ما و بارانی که باریدنش از پنجره پیدا بود.

ما کجا ایستادهایم عزیزم؟ ما کجا نامی خواهیم داشت؟ من کجا ماندهام بی تو و تو کجا ماندهای بی او که بی هیچ دلیلی نرفتن را در کامت ریخت.

این شبها و تکرار این حیرتها عاقبت روزی دست بر گلوی من خواهد گذاشت و به محاق خواهد بردم. این شبهای دراز که همیشه وقت برای صبح شدن کم میآید و ما کمتر میتوانیم در تاریکی آن شبهای بی قصه، یکدیگر را در دو سوی یک بستر پیدا کنیم.

آخ ستارهی عزیزم، ستارهی غمناکم، ستارهی حیرت زدهام؛ چقدر اندوهات طویل است، چقدر دست من از اندوهت کوتاهتر است.

نمیدانم در صبح 19 اسفند 97 کجا ایستادهام و شب پیشش چند بوسه لبهای خشکیدهی تو را شورانده بود، و چند ترسات مرا در آغوشت چفت کرده بود.

برچسب: نویسنده: آراد کوشکی تاريخ: دوشنبه 27 خرداد 1398 ساعت: 14:08

صفحه بندی