من, چراغ روشنی ام در تاریکی خانه ی بی صدایم در کرمانشاهِ پر خاطره ی غریب, و دست بردارم از این در وطن خویش غریب؟! غروب عکس دست های سیگار گرفته و دست های بانداژ شده اش را فرستاده بود و گفته بود که چه قدر حیرانی روان است و تنهایی روان تر, و من فکر کردم او غمگین ترین سردبیری است که تا کنون دیده ام و من مطمئنم.
در تاریکی خانه ی کوچکم, شعله زدم فندک بی سیگار را که نوری شود بر نادیده گرفتن تردید, نوری بر بی رنگیِ کوچه ی بن بست خیال و صدایی که افتاده بر کنج کجِ گلوییِ پیر که سخن از نای اش بر نمی آید.
من به غم فکر می کنم که بی عدد است و به دود که می پیچد لا به لای درد و همین, واقعا همین...

برچسب:
نویسنده: آراد کوشکی