آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو می بره, عطر ترت از پیرهنی که جا گذاشتی می پره
چه قدرم له ام, چه قدر له ام و اجبار به متقاعد کردن محیط که له نیستم. اما له ام, له و خسته و ناامید که خواب در چشم ترم شکسته، خواب در دلم شکسته, امید در دستم و نور در صدایم شکسته. شکستگی عدیده ای در ابعاد بودن. منم, با دلی که دیگر ماندنی نیست.
ای آخرین درچه ی زندان عمر من
وی واپسین خیال شبه وار سایه رنگ
از پشت پرده های بلورین اشک خویش
با یاد دلفریب تو بدرود می کنم
برچسب:
نویسنده: آراد کوشکی