خرید بک لینک
ای صدای خسته ی آغوش، ای خیال تیره ی مدهوش و ای سرایش بی تمام شعر های مست بی آن که کلمه ای از آنان، از آنت باشد. می خواهم کوچ کنم به حرمان، به دست هایی که لمس نمی شوند و به حالی که خوبی اش در کوچ بود، در پرواز و در یقین! ای حرمان تلخ سالیان رفته که در بند بند نگاره های خانه ی کوچکم نشان داری، تو را کجا می توانم گم کنم، برای ابد، برای همیشه، برای لامحال!

سوگ تابستان، نفس تنگی از تکرار خاطرات است و کلمات، کلمات عجیب سحر انگیز که به عشق، چیزی نبودن دوری را فهماند و به فاصله، دوستی را نشان داد. سوگ تابستان است و حرمان زمان، سوگ تابستان و رخوت تن و رخنه ی هر باره ی شعوری مردد در شعری مطمئن که مرا باز می گرداند به آن روز ها، به آن روز های بند و زنجیر و قفس!

فریادی از بطن من، و فریادی از بطن سکوت و فریادی از ناکجا. من طعم سوخته ی خیالم وقتی که چهر دیوار مرا هزار خاطره ی بند انگیز در حصار می گیرد و راه چاره ای نیست.

بی حوصلگی، عاشقی، دوستی و ترکیب بد رنگ این ها در هم. رمقی برای تکان دست ها نباشد، برای لمس نباشد، برای عشق نباشد اما، لمس و دوستی و عشق در دلت بدوند.

دویدن، شبیه ی دویدن بچه آهویی که چشمانش نمی تواند زخم ارجح بر طاقت مادر را تاب بیاورد. می دوم، می دوم، می دوم و این سرآعاز گریزی عبث است برای رهیدن از دام همه ی اتفاقات سرم...

خوشا پای مردابی، و سیگاری و بغضی و طعم گرم مایعی روان. همین!


برچسبها: گریه های رشت, دویدن, من, تنهایی, ترس
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۶ساعت 20:21 توسط ناشکیبا |

برچسب: نویسنده: آراد کوشکی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 15:25

صفحه بندی