سوگ تابستان، نفس تنگی از تکرار خاطرات است و کلمات، کلمات عجیب سحر انگیز که به عشق، چیزی نبودن دوری را فهماند و به فاصله، دوستی را نشان داد. سوگ تابستان است و حرمان زمان، سوگ تابستان و رخوت تن و رخنه ی هر باره ی شعوری مردد در شعری مطمئن که مرا باز می گرداند به آن روز ها، به آن روز های بند و زنجیر و قفس!
فریادی از بطن من، و فریادی از بطن سکوت و فریادی از ناکجا. من طعم سوخته ی خیالم وقتی که چهر دیوار مرا هزار خاطره ی بند انگیز در حصار می گیرد و راه چاره ای نیست.
بی حوصلگی، عاشقی، دوستی و ترکیب بد رنگ این ها در هم. رمقی برای تکان دست ها نباشد، برای لمس نباشد، برای عشق نباشد اما، لمس و دوستی و عشق در دلت بدوند.
دویدن، شبیه ی دویدن بچه آهویی که چشمانش نمی تواند زخم ارجح بر طاقت مادر را تاب بیاورد. می دوم، می دوم، می دوم و این سرآعاز گریزی عبث است برای رهیدن از دام همه ی اتفاقات سرم...
خوشا پای مردابی، و سیگاری و بغضی و طعم گرم مایعی روان. همین!
برچسب:
نویسنده: آراد کوشکی