در دو و بیست و هشت دقیقه ی بامداد شنبه سوم تیر ماه، یک ماه پس از آن روز عزیز، منم و نفس هایی که به قاعده اند به علاوه ی اندکی غصه و فشار امتحانات ناگذر و فکر، فکر و فکر به احوالات و آدم ها. از روز هایم راضی ام، زندگی ام را دوست دارم اما کمی بی حوصله شده ام برای حدیث عشق خواندن در گوش آن ها که دوستشان دارم. باید برگردم به روایت کردن، به راوی بودن، به قصه گویی و غم برندگی، به شعر خواندن زیر باران و شنیدن حرف های ناگفتنی. فاصله ی کمی است اما بسیار. دل ام تنگ است، تنگ و گیج و منگ، اما حال ام خوب است. قول می دهم که خوب است. (:
برچسب:
نویسنده: آراد کوشکی