خرید بک لینک
روزهای اوج انتخابات بود. یکی از چند روز آخر که خیابانهای رشت شلوغ شده بودند و همه بر یک طبل میکوبیدند. دو قطبی سیاسی جامعه کاملا بالغ شده بود و از پهلوی آن مفهومی به نام رقابت راه باز کرده بود بین همهی ما دانشجوهای تازهنفس. من آن روزها ترم دو دانشگاه را میگذراندم و همزمان کارآموز خبرنگاری بودم و میان آنهمه فعالیت در دانشگاه و ستادها نهایتا روزی 4 ساعت میتوانستم استراحت کنم. اما با این وجود آن شور هر منطقی را عقب میراند و من را با دستبندهای سبز و بنفش به خیابانهایی میبرد که نام آن روزهایش برایم «خواستن آیندهای آزادتر» بود و نام این روزهایش شده «یک حماقت شیرین، که باید میکردیم.»

چهارشنبه شب بود، شبی که قرار بود اسحاق جهانگیری علنا به نفع روحانی کنار برود تا رای جبهه چپ یکدستتر شود. و خب برای ما که جهانگیری شده بود اسطورهی اصلاحخواهیمان آن شب خیلی غمگین بود.

در خیابان معلم رشت به همراه انبوهی از آن جوانکهای دانشجوی همقماش خودم ایستاده بودیم و با تشکیل زنجیره انسانی مانع از هجوم جمعیت و بند آمدن راه میشدیم. در همان حین وقتی وقتی صدای آدمهای هیجان زده، با شوری تبدار در سرم تکرار میشد، بادکنکی بنفش از دست دختری رها شد و درست در مقابل من از جمعیت دورتر و دورتر شد.

درحالی که جمعیت از همه طرف داشت فشار میآورد تا صدایش هرچه بیشتر به گوش آن بالادستیها برسد که چقدر روحانی را میخواهند، من چشمهایم را از آن بادکنک بنفش برنداشتم. نگاهش کردم تا وقتی تماما خیابان معلم رشت را ترک کرد و بین ابرهای سیاهی که آن شب رشت را فراگرفته بودند گم شد. همان لحظه ترسیدم. این شاید اولین ترسِ تنهایی بود در آن یک ماه و چند روز ملتهب، این شاید اولین باری بود که بین آن جمعیت تنها میشدم و به فردا و شبهای شکست فکر میکردم که چه کسی ممکن است یادش باشد ما را چه چیز از آن روزها به این روزها رساند.

آن شب، وقتی میان آنهمه جمعیت تنها شدم و بادکنکی مرا به محاق برد، همین بود که مرا ترساند. همین گم شدن میان ابری سیاه، گم شدن میان جمعیتی عظیم، گم شدن میان خود.

آن بادکنک بنفش، کوچ زودنگام همهی ما بود از آن خوشیهای الکی به آن ابرهای سیاه و ناامید.

برچسب: نویسنده: آراد کوشکی تاريخ: جمعه 10 اسفند 1397 ساعت: 10:20

صفحه بندی