چهارشنبه شب بود، شبی که قرار بود اسحاق جهانگیری علنا به نفع روحانی کنار برود تا رای جبهه چپ یکدستتر شود. و خب برای ما که جهانگیری شده بود اسطورهی اصلاحخواهیمان آن شب خیلی غمگین بود.
در خیابان معلم رشت به همراه انبوهی از آن جوانکهای دانشجوی همقماش خودم ایستاده بودیم و با تشکیل زنجیره انسانی مانع از هجوم جمعیت و بند آمدن راه میشدیم. در همان حین وقتی وقتی صدای آدمهای هیجان زده، با شوری تبدار در سرم تکرار میشد، بادکنکی بنفش از دست دختری رها شد و درست در مقابل من از جمعیت دورتر و دورتر شد.
درحالی که جمعیت از همه طرف داشت فشار میآورد تا صدایش هرچه بیشتر به گوش آن بالادستیها برسد که چقدر روحانی را میخواهند، من چشمهایم را از آن بادکنک بنفش برنداشتم. نگاهش کردم تا وقتی تماما خیابان معلم رشت را ترک کرد و بین ابرهای سیاهی که آن شب رشت را فراگرفته بودند گم شد. همان لحظه ترسیدم. این شاید اولین ترسِ تنهایی بود در آن یک ماه و چند روز ملتهب، این شاید اولین باری بود که بین آن جمعیت تنها میشدم و به فردا و شبهای شکست فکر میکردم که چه کسی ممکن است یادش باشد ما را چه چیز از آن روزها به این روزها رساند.
آن شب، وقتی میان آنهمه جمعیت تنها شدم و بادکنکی مرا به محاق برد، همین بود که مرا ترساند. همین گم شدن میان ابری سیاه، گم شدن میان جمعیتی عظیم، گم شدن میان خود.
آن بادکنک بنفش، کوچ زودنگام همهی ما بود از آن خوشیهای الکی به آن ابرهای سیاه و ناامید.
برچسب:
نویسنده: آراد کوشکی